ღ "تو بگو از غم تنهایی من " ღ |
|
"" دلتنگي غربت من "" با تو هستم ای مسافر
اي به جاده تن سپرده
اي که دلتنگي غربت من و از ياد تو برده
هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه
تور و ياد من مي ياره
با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي
بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شکستي
به گذشته برمي گردم به سراغ خاطراتم
تازه ميشود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو ميرسم هميشه در نهايت رسيدن
هر کجا باشي و باشم به تو بر مي گردم از من
اين تويي هميشه من توي آيينه تقدير
باهمه شکستم از تونيستم از دست تو دلگير
با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي
بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شکستي
به گذشته برمي گردم به سراغ خاطراتم
تازه ميشود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو ميرسم هميشه در نهايت رسيدن
هر کجا باشي و باشم به تو بر مي گردم از من
اين تويي هميشه من توي آيينه تقدير
باهمه شکستم از تو نيستم از دست تو دلگير
با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي
بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شکستي
![]() از دل من تا دل او فاصله احساس است
از ره من تا ره او فاصله دیدار است
فکر من بیمار است
به زندان تنی زندان است
من و احساس رهیدن تا اوج
بی زبان بی دم او ویران است
تن من به انجماد ناباوری ها باخته
و روحم به زنجیر نا عدلی گرفتار
از دل من تا دل او راهی نیست
از دل من تا دل او دیواری نیست
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت11:17 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | خسته ام .....
با تو اين ترانه گفتم
که ستاره پر بگيرد
با تو از شبانه گفتم
که شراره در بگيرد
با تو اين غزل سرودم
که سکوت بشکند باز
.
.
.
و تو را به اوج بردم ؛ که کسی تورا نگيرد
خسته ام از اين دنيای به ظاهر زيبا
از اين مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند
خسته ام از دوری
از درد انتظار
از اين بيماری لاعلاج
خسته ام از اين همه دروغ و نيرنگ
خسته ام
خسته ام از تو
از اين دنيا خسته ام
آری پروردگارا
از آدم هايش خسته ام
از دروغ هايش
از نيرنگ هايش
خسته ام از کسانيکه دوستشان دارم
پس کو صداقت و محبت
چرا اندکی محبت در ميان دل مردم نيست ؟
تنها نيرنگ پيداست
ديگر دست محبتی در ميان مردم نيست
ديگر عشقی پاک و مقدس در ميان مردم نيست
افسوس ، سفره ی دل مردم همه اش دروغ است
به ظاهر پاک
به ظاهر صادقانه
ولی افسوس ...
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد ؟
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
آن همه عهد فراموشت شد !
چشم من روشن و روي تو سپيد ...
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد ؟!...
+نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت22:41 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | اگه چشمات منو از یاد ببره..
اگه چشمات منو از یاد ببره
به خدا این دیگه بغض اخره
با شکستنش منم رفتنیم
سهم من از تو همین چشم تره
بی ترانه موندم امشب فرصت خوندن ندارم
دم آخرم رسیده مهلت موندن ندارم
آهای بارون منم امشب می خوام با تو ببارم
می خوام امشب براش از اشک چشمام کم نزارم
آهای بارون نمی خوام اشک چشمامو بشوری
نمی خوام دست تو مرهم بشه رو داغ دوری
می خوام امشب بسوزم بشکنم اتیش بگیرم
می خوام دور از نگاهش مثل یک کولی بمیرم
نمی دونی نمی دونی تو بارون چی کشیدم
نمی دونی قیامت کردم اما اخرش اینجا رسیدم
آهای بارون می خوام چشمامو رو ابرا بزاری
می خوام با جون و دل ا زغربت چشمام بباری
که شاید رو تنش یک قطره از اشکام بباره
که شاید عاشقش رو لحظه ای یادش بیاره
کاش مي شد قلب ها آباد بود ! +نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت15:53 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
| صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
درباره وبلاگ![]()
باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد .... نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ... چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
نوشته هاي پيشين
|